تبليغاتX
شاهزاده و شاهدخت پارسی


شاهزاده و شاهدخت پارسی

دست نوشته های نیما و نازنین

شک کردم!به همه چیز!حتی به خودم! بازم تنهام شب تولدم مثل سال قبل مثل دو سال قبل... ای خدا چرا ما آدما رو این قدر ساده و زود باور آفریدی؟! اگه باور نداشتم شاید الان چشمام خیس نبود... احساس می کنم از چشمام داره آتیش می زنه بیرون! فقط امید وارم این آتیش به حدی نرسه که همه باور های قشنگمو بسوزونه... شک کردم...
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 6:20 PM توسط نازنین| |

17 سال پیش از بهشت رانده شدم! پس امروز می گویم شرم باد بر تو هفدهمین سالگرد سقوطت...! پ.ن:کلافه ام پ.ن:خسته ام پ.ن:خدایا بهم هدیه بده!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 9:3 PM توسط نازنین| |

زندگی ما آدما قصه ای که خدا داره برای فرشته هاش تعریف می کنه!هر کدوم ما قهرمان قصه ی خودمون هستیم.چه کوچیک چه بزرگ.دلیل سجده کردن فرشته ها هم لابد همینه!باید به قهرمان ها احترام گذاشت دیگه!!

خودتو فرشته ای تصور کن که داره به قصه ی پر هیجان مادربزرگش گوش می ده!

وای که چه قدر دلت می خواد جای اون قهرمانه باشی!قوی٬مهربون٬منطقی...

ولی راستش هیچ وقت به مادر بزرگت اعتماد نکن.هر قصه ای که با جمله ی(و از آن به بعد تا آخر عمر با خوش بختی زندگی کردند) تموم بشه چرنده!هیچ پایان خوشی وجود نداره.آخر هیچ قصه ای نقطه نیست.زندگی ادامه داره.همیشه تو گوشه کنار زندگی٬چیز جدیدی پیدا میشه.شما می تونین از موانع بگذرین٬با خطر های بزگ رو به رو بشین و زنده بمونین تا قصتونو تعریف کنین-اما این پایان قصه نیست.زندگی شما رو به جلو هل می ده٬شما رو این طرف و اون طرف می چرخونه٬خردو خمیرتون میکنه٬ماجرا های غم انگیز یا وحشتناکیو تو بغلتون میندازه و هیچ وقت دست از سرتون بر نمی داره تا به پایانی حقیقی برسید-به مرگ.تا زمانی که نفس میکشید قصه تان ادامه داره.

فقط یه خواهش!نگو خسته شدم!نگو بریدم!نگو نمی تونم!

دور شو!از هیاهو !از آلودگی!از نور آفتاب!سعی کن تو تاریکی شب نوری تو خودت پیدا کنی!آها!حالا دیگه ولش نکن!اینقدر دنبالش برو تا به سرچشمش برسی و...

عروج...

ولی یادت نره هیچ پایان خوشی وجود نداره!

پ.ن:وای به همین زودی ۱۰ ماه گذشت؟!!!!!

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:27 PM توسط نازنین| |

ای خدا٬کاش بارون تند تر می بارید.کاش خیابون کش میومد تا مسیرم تا خونه طولانی تر بشه.از خودم تعجب می کنم که چنین فکری کردم!حاضرم همین الان برم کلاس و برگردم .همون کلاسی که هر وقت می خوام پیاده برم کل راه رو صرف فحش دادن به اون دبیر بد بخت می کنم و چند تا تشر هم به خودم می زنم که ای بابا کلاس قحط بود تو هم این جا ثبت نام کردی؟!(فقط تشر!نه فحش!به خودم از گل نازک تر نمیگم!)

انگاری پاهام دلشون به حالم سوخته٬چون آهسته تر از همیشه حرکت می کنند تا بیشتر زیر بارون بمونم.

کاش دست گرمی تو دستام بود٬یه حامی!کسی که بدون غر زدن فقط همراهیم کنه و پشت سر هم نگه:ناز تو نمی دونی ضعیفی زود سرما می خوری؟!

کاش برام مهم نبود که لباسام و کفشم خیس و گلی بشن!اونوقت اولین کاری که می کردم این بود که می پریدم تو یه گودال پر از آب تا آب بپاشه بیرون و من هر هر بخندم!عاشق این کارم ولی تا به حال ۱ بار هم این کارو نکردم چون مساوی میشه با به گند کشیده شدن لباسام که برام مهمند!

کاش برام مهم نبود بیفتم زمین!کاش برام مهم نبود کمی درد بکشم!اونوفت اگه پام روی یه برگ لیز می خورد خودمو میسپردم دستش!

کاش برام مهم نبود موهام خیس بشن!اونوقت جای این که کلاسورمو بگیرم روی سرم صورتمو میگرفتم رو به آسمون (و اگه برام مهم نبود)فریاد می زدم:خدایا تا کی باید به این مزخرفات اهمیت بدم؟!تا کی زندگیمو که می تونه خیلی شاد باشه با این چیزای مسخره تلخ کنم؟!کسی نیست بگه آدم نا حسابی اگه از پریدن تو گودال آب لذت می بری ۱ بار این کارو بکن!لبخندی که رو لبات می شینه خیلی با ارزش تر از لباساته!

تا کی می خوام مقید این چیزای بی ارزش باشم؟!

قول میدم٬به خودم قول میدم دفعه ی دیگه که بارون بارید با تمام قدرت بپرم تو یه گودال آب٬با صدای بلند بخندم و بلند بگم:خدایا ممنونم!

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 9:8 PM توسط نازنین| |

آبراهام لینکلندر سال ۱۸۴۶ به عضویت کنگره ی آمریکا در آمد.جان فیتز جرالد کندی یک قرن بعد٬در سال ۱۹۴۶ به عضویت کنگره ی آمریکا در آمد.

آبراهام لینکلن ٬در سال ۱۸۶۰ به مقام ریاست جمهوری ایلات متحده ی آمریکا رسید.جان کندی یک قرن بعد٬سال ۱۹۶۰ به ریاست جمهوری ایالات متحده ی آمریکا رسید.

آبراهام لینکلن برده داری در آمریکا را غیر قانونی اعلام کرد و جان کندی قوانین مدنی نوینی به سود سیاه پوستان وضع کرد.

همسران آبراهام لینکلن و جان کندی هر دو زمانی که در کاخ سفید زندگی می کردند٬پسر بچه شان را از دست دادند.

آبراهام لینکلن و جان کندی هر دو روز جمعه در حضور همسرانشان٬در حالی که نشسته بودند و جمعیت برایشان کف می زد٬از پشت مورد اصابت گلوله قرار گرفتند و به قتل رسیدند.قاتلان هر دو  رییس جمهور در فاصله ی یک قرن به دنیا آمده بودند.(۱۸۳۹ و ۱۹۳۹)

قاتل آبراهام لینکلن در یک تئاتر به او شلیک کرد و سپس در یک انباری خود را پنهان ساخت.در حالی که قاتل کندی از یک انباری به او شلیک کرد و بعد در یک سینما خود را پنهان کرد.هر دو قاتل پیش از محاکمه به قتل رسیدند.

جانشینان لینکلن و کندی هر دو جانسون نام داشتند(اندرو جانسون و لیندون جانسون) هر دو از حزب دموکرات جنوب آمریکا بودند و هر دو در فاصله ی یک قرن به دنیا آمده بودند(۱۸۰۸ و ۱۹۰۸).اندرو جانسون ده سال بعد از لینکلن فوت کرد و لیندون جانسون ده سال بعد از کندی.

نام منشی کندی لینکلن بود و از او خواسته بود آن جمعه به تئاتر نرود و نام منشی لینکلن کندی بود و از او خواسته بود آن جمعه به دالاس نرود.

تئاتری که لینکلن در آن به قتل رسید کندی نام داشت و مدل ماشینی که کندی در آن به قتل رسید لینکلن بود.

پ.ن:چه زود از زمان ۱۶ آبان گذشتم...

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 9:47 PM توسط نازنین| |


Design By : Nima Mohseni