شاهزاده و شاهدخت پارسی
دست نوشته های نیما و نازنین
خودتو فرشته ای تصور کن که داره به قصه ی پر هیجان مادربزرگش گوش می ده! وای که چه قدر دلت می خواد جای اون قهرمانه باشی!قوی٬مهربون٬منطقی... ولی راستش هیچ وقت به مادر بزرگت اعتماد نکن.هر قصه ای که با جمله ی(و از آن به بعد تا آخر عمر با خوش بختی زندگی کردند) تموم بشه چرنده!هیچ پایان خوشی وجود نداره.آخر هیچ قصه ای نقطه نیست.زندگی ادامه داره.همیشه تو گوشه کنار زندگی٬چیز جدیدی پیدا میشه.شما می تونین از موانع بگذرین٬با خطر های بزگ رو به رو بشین و زنده بمونین تا قصتونو تعریف کنین-اما این پایان قصه نیست.زندگی شما رو به جلو هل می ده٬شما رو این طرف و اون طرف می چرخونه٬خردو خمیرتون میکنه٬ماجرا های غم انگیز یا وحشتناکیو تو بغلتون میندازه و هیچ وقت دست از سرتون بر نمی داره تا به پایانی حقیقی برسید-به مرگ.تا زمانی که نفس میکشید قصه تان ادامه داره. فقط یه خواهش!نگو خسته شدم!نگو بریدم!نگو نمی تونم! دور شو!از هیاهو !از آلودگی!از نور آفتاب!سعی کن تو تاریکی شب نوری تو خودت پیدا کنی!آها!حالا دیگه ولش نکن!اینقدر دنبالش برو تا به سرچشمش برسی و... عروج... ولی یادت نره هیچ پایان خوشی وجود نداره! پ.ن:وای به همین زودی ۱۰ ماه گذشت؟!!!!! انگاری پاهام دلشون به حالم سوخته٬چون آهسته تر از همیشه حرکت می کنند تا بیشتر زیر بارون بمونم. کاش دست گرمی تو دستام بود٬یه حامی!کسی که بدون غر زدن فقط همراهیم کنه و پشت سر هم نگه:ناز تو نمی دونی ضعیفی زود سرما می خوری؟! کاش برام مهم نبود که لباسام و کفشم خیس و گلی بشن!اونوقت اولین کاری که می کردم این بود که می پریدم تو یه گودال پر از آب تا آب بپاشه بیرون و من هر هر بخندم!عاشق این کارم ولی تا به حال ۱ بار هم این کارو نکردم چون مساوی میشه با به گند کشیده شدن لباسام که برام مهمند! کاش برام مهم نبود بیفتم زمین!کاش برام مهم نبود کمی درد بکشم!اونوفت اگه پام روی یه برگ لیز می خورد خودمو میسپردم دستش! کاش برام مهم نبود موهام خیس بشن!اونوقت جای این که کلاسورمو بگیرم روی سرم صورتمو میگرفتم رو به آسمون (و اگه برام مهم نبود)فریاد می زدم:خدایا تا کی باید به این مزخرفات اهمیت بدم؟!تا کی زندگیمو که می تونه خیلی شاد باشه با این چیزای مسخره تلخ کنم؟!کسی نیست بگه آدم نا حسابی اگه از پریدن تو گودال آب لذت می بری ۱ بار این کارو بکن!لبخندی که رو لبات می شینه خیلی با ارزش تر از لباساته! تا کی می خوام مقید این چیزای بی ارزش باشم؟! قول میدم٬به خودم قول میدم دفعه ی دیگه که بارون بارید با تمام قدرت بپرم تو یه گودال آب٬با صدای بلند بخندم و بلند بگم:خدایا ممنونم! آبراهام لینکلن ٬در سال ۱۸۶۰ به مقام ریاست جمهوری ایلات متحده ی آمریکا رسید.جان کندی یک قرن بعد٬سال ۱۹۶۰ به ریاست جمهوری ایالات متحده ی آمریکا رسید. آبراهام لینکلن برده داری در آمریکا را غیر قانونی اعلام کرد و جان کندی قوانین مدنی نوینی به سود سیاه پوستان وضع کرد. همسران آبراهام لینکلن و جان کندی هر دو زمانی که در کاخ سفید زندگی می کردند٬پسر بچه شان را از دست دادند. آبراهام لینکلن و جان کندی هر دو روز جمعه در حضور همسرانشان٬در حالی که نشسته بودند و جمعیت برایشان کف می زد٬از پشت مورد اصابت گلوله قرار گرفتند و به قتل رسیدند.قاتلان هر دو رییس جمهور در فاصله ی یک قرن به دنیا آمده بودند.(۱۸۳۹ و ۱۹۳۹) قاتل آبراهام لینکلن در یک تئاتر به او شلیک کرد و سپس در یک انباری خود را پنهان ساخت.در حالی که قاتل کندی از یک انباری به او شلیک کرد و بعد در یک سینما خود را پنهان کرد.هر دو قاتل پیش از محاکمه به قتل رسیدند. جانشینان لینکلن و کندی هر دو جانسون نام داشتند(اندرو جانسون و لیندون جانسون) هر دو از حزب دموکرات جنوب آمریکا بودند و هر دو در فاصله ی یک قرن به دنیا آمده بودند(۱۸۰۸ و ۱۹۰۸).اندرو جانسون ده سال بعد از لینکلن فوت کرد و لیندون جانسون ده سال بعد از کندی. نام منشی کندی لینکلن بود و از او خواسته بود آن جمعه به تئاتر نرود و نام منشی لینکلن کندی بود و از او خواسته بود آن جمعه به دالاس نرود. تئاتری که لینکلن در آن به قتل رسید کندی نام داشت و مدل ماشینی که کندی در آن به قتل رسید لینکلن بود. پ.ن:چه زود از زمان ۱۶ آبان گذشتم... ...اما نه!ثروتمندان محترم؟!...لطفا" مرا با پول خود به خاک نسپارید!...لاشه مرا با کارد آشپز خانه ی رنگ و رو رفته مان که قلمتراش مداد شب های نویسندگی من است٬ از هم بدرید!و پاره های سرگردان لاشه ی مرا در پست ترین نقاط شهر به سگ ها بسپارید! می خواهم از لاشه ی من چندین سگ گرسنه سیر شوند!...شما آدمک ها که هیچ انسان گرسنه ای از درگاهتان سیر نشد!!... من میمیرم...اما مرگ من مرگ زندگی من نیست!مرگ من انتقامی است که زندگی من٬از جعل کننده ی نام خود می گیرد!من میمیرم تا زندگی زیر دست و پای مرگ نمیرد! مرگ من عصیان یک زندگی است که نمی خواهد بمیرد... شگفت زده مانده ام. افسون شده ام!...من بهت زده ی پروردگارم.اینک خداوند مرا افسون کرده است. در او رخنه نمی توان کرد.کلمات وصف گر او نیستند.او خود خالق کلمات است. دو سر جهان را به اندیشه ام وصل می کنم و تنها٬می اندیشم. پیش می روم تا ثابت کنم انسان بودن٬دشوار ترین مسولیت همی کاینات است. جهان را به خداوند تقدیم می کنم...نوشته هایم را نیز. آن ها فریاد می زنند:من در میان خود او در حال زیستنیم! ما همگی چنینیم و او به انتظار پیوستن یکایک ما. هر ثانیه برای من پایان جهان است.گویی لحظه ای دیگر٬در پی آن نخواهد رسید و اگر رسید آن لحظه تولد دوباره ی جهان خواهد شد. در این زمان که من این نقطه (.) را میگذارم سرشار از تمامی معانی کاینات ٬همه ی عظمت ها و حقارت ها خواهد بود...تا من آن را در کجا گذارده و یا از کجا برداشته باشم٬یا این که نقطه ی مشابه یا متفاوت بعدی را چگونه با آن همراه خواه کرد؟! پ.ن:می دونم اون چیزی نیست که دلت می خواد ولی تقدیمت٬درخشان ترین!
| Design By : Nima Mohseni |
