تبليغاتX
شاهزاده و شاهدخت پارسی


شاهزاده و شاهدخت پارسی

دست نوشته های نیما و نازنین

ای خدا٬کاش بارون تند تر می بارید.کاش خیابون کش میومد تا مسیرم تا خونه طولانی تر بشه.از خودم تعجب می کنم که چنین فکری کردم!حاضرم همین الان برم کلاس و برگردم .همون کلاسی که هر وقت می خوام پیاده برم کل راه رو صرف فحش دادن به اون دبیر بد بخت می کنم و چند تا تشر هم به خودم می زنم که ای بابا کلاس قحط بود تو هم این جا ثبت نام کردی؟!(فقط تشر!نه فحش!به خودم از گل نازک تر نمیگم!)

انگاری پاهام دلشون به حالم سوخته٬چون آهسته تر از همیشه حرکت می کنند تا بیشتر زیر بارون بمونم.

کاش دست گرمی تو دستام بود٬یه حامی!کسی که بدون غر زدن فقط همراهیم کنه و پشت سر هم نگه:ناز تو نمی دونی ضعیفی زود سرما می خوری؟!

کاش برام مهم نبود که لباسام و کفشم خیس و گلی بشن!اونوقت اولین کاری که می کردم این بود که می پریدم تو یه گودال پر از آب تا آب بپاشه بیرون و من هر هر بخندم!عاشق این کارم ولی تا به حال ۱ بار هم این کارو نکردم چون مساوی میشه با به گند کشیده شدن لباسام که برام مهمند!

کاش برام مهم نبود بیفتم زمین!کاش برام مهم نبود کمی درد بکشم!اونوفت اگه پام روی یه برگ لیز می خورد خودمو میسپردم دستش!

کاش برام مهم نبود موهام خیس بشن!اونوقت جای این که کلاسورمو بگیرم روی سرم صورتمو میگرفتم رو به آسمون (و اگه برام مهم نبود)فریاد می زدم:خدایا تا کی باید به این مزخرفات اهمیت بدم؟!تا کی زندگیمو که می تونه خیلی شاد باشه با این چیزای مسخره تلخ کنم؟!کسی نیست بگه آدم نا حسابی اگه از پریدن تو گودال آب لذت می بری ۱ بار این کارو بکن!لبخندی که رو لبات می شینه خیلی با ارزش تر از لباساته!

تا کی می خوام مقید این چیزای بی ارزش باشم؟!

قول میدم٬به خودم قول میدم دفعه ی دیگه که بارون بارید با تمام قدرت بپرم تو یه گودال آب٬با صدای بلند بخندم و بلند بگم:خدایا ممنونم!

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 9:8 PM توسط نازنین| |


Design By : Nima Mohseni