تبليغاتX
شاهزاده و شاهدخت پارسی


شاهزاده و شاهدخت پارسی

دست نوشته های نیما و نازنین

زبان درونم از ابهت خداوند بند آمده...اینک چنین هستم.سکوت می کنم زیرا نه نجوا و نه فریاد ٬هیچ یک کافی نیست.حتی سکوت نیز نا کافی است و دایره سخن ناگویا.

                                     شگفت زده مانده ام.

افسون شده ام!...من بهت زده ی پروردگارم.اینک خداوند مرا افسون کرده است.

در او رخنه نمی توان کرد.کلمات وصف گر او نیستند.او خود خالق کلمات است.

دو سر جهان را به اندیشه ام وصل می کنم و تنها٬می اندیشم.

پیش می روم تا ثابت کنم انسان بودن٬دشوار ترین مسولیت همی کاینات است.

جهان را به خداوند تقدیم می کنم...نوشته هایم را نیز.

آن ها فریاد می زنند:من در میان خود او در حال زیستنیم!

ما همگی چنینیم و او به انتظار پیوستن یکایک ما.

هر ثانیه برای من پایان جهان است.گویی لحظه ای دیگر٬در پی آن نخواهد رسید و اگر رسید آن لحظه تولد دوباره ی جهان خواهد شد.

در این زمان که من این نقطه (.) را میگذارم سرشار از تمامی معانی کاینات ٬همه ی عظمت ها و حقارت ها خواهد بود...تا من آن را در کجا گذارده و یا از کجا برداشته باشم٬یا این که نقطه ی مشابه یا متفاوت بعدی را چگونه با آن همراه خواه کرد؟!

پ.ن:می دونم اون چیزی نیست که دلت می خواد ولی تقدیمت٬درخشان ترین!

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 10:38 PM توسط نازنین| |


Design By : Nima Mohseni