تبليغاتX
شاهزاده و شاهدخت پارسی


شاهزاده و شاهدخت پارسی

دست نوشته های نیما و نازنین

من دیوانه نیستم

صدای جیغ کر کننده ای می آید٬آوایش گوشم را به شدت آزار می دهد٬از سوزش گلویم می فهمم دیوانه ی درونم باز به تنگ آمده است!دیگر مرز بین حقیقت و رویا را نمیبینم!گاهی در اوهام و گاهی در این دنیای سخت!شراب رویا می نوشم که پس از سرفه ای حقیقت آشکار شود!

زندگانیم همین است!من با مرگ آشنا و مانوس شده ام٬یگانه همدم من و تنها چیزی که از من لجویی می کند!زمان را گم کرده ام٬گاهی در دوران کودکی ام غوطه ور میشوم!هنگام خواندن لالایی برای تکه ای پارچه ی نخ نما ساکت میشوم٬مسخ میشوم٬انگار صدایی از دور دست می خواند مرا!کنون است که میفهمم به ندای پیک مرگ گوش می دادم!

مرگ!حقیقتی اجتناب ناپذیر!

حقیقت!رویایی تلخ!

بسیار عجیب است که چه بسا بسیاری از وقت ها عوامل اهریمنی برای به انحطاط کشاندن ما حققیقت را نشان دهند تا در عمیق ترین مسایل فریبشان را بخوریم!

صدای جیغ آزارم می دهد !کدام دیوانه چنین حنجره ی خود را خراش می دهد؟!

آن هنگام که طبیعت با سرکوب ذهن را وادار به تحمل رنج جسمی می کند دیگر خودت نیستی!آن هنگام است که جنون تو را فرا می گیرد!آه پس چنین است که تو با خود بیگانه ای!

من دیوانه نیستم!هنوز گوشهایم میشنود و چشم هایم ورای حقیقت دروغین را میبیند!

در لبخند مردم خنجری نهفته است که هنگام سخن گفتن در قلبم مینشیند!خود را سپر این خنجر ها میکنم تا مرز بین رویا و حقیقت را پیدا کنم!

باز هم صدای جیغ می آید!گویا دیوانه ای فریاد میزند:من دیوانه نیستم!!

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:24 AM توسط نازنین| |


Design By : Nima Mohseni