تبليغاتX
شاهزاده و شاهدخت پارسی


شاهزاده و شاهدخت پارسی

دست نوشته های نیما و نازنین

به نامش که بی او قلمم نمی رقصد. مرگ ترس از آن سرزمین مجهولی که از کران آن هیچ مسافری بازنمی گردد و اراده را مبهوت می سازد وادارمان می کند که همه بد بختی ها را تحمل کنیم تا به سوی بد بختی هایی که از آن بی خبریم بشتابیم؟!! آه که چه هولناک و دهشتناک است روبه رویی با بی خبری!زمانی که ظهور نسیمی سبز تو را به حبس کردن نفس وا میدارد!خلا و سکوت کر کننده تر از هر فریادی و هر نسیمی منجمد کننده تر از هر سرمایی! آری هنگام ظهور مرگ هیچ نشانی بیش از داشتن زندگانی ای پلید وحشتناک نیست! هنگامی که فریاد عجز گیتی را پر از تهی میکند! دل کندن دشوار است از این دنیای فریبا!دنیایی که حافظ بدی ها و زشتی هاست!آری این بدی ماست که پس از مرگمان دنیا آن را جاویدان نگه می دارد اما نیکیمان را پس میزند تا به همراه استخوان هایمان به قعر جهنم سقوط کند! چه زیبا و فریبنده در ظاهرو چه زشت باطن است دنیا! پس حسرت به چه؟!عجز برای چه؟! وقتی زمان مرگم فرا رسید پیکرم را ستاره های کوچکی کنید تا چهره ی آسمان را چنان زیبا کند که تمام جهان دل به شب ببازند و دیگر خورشید خیره کننده را عبادت نکنند!!
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 8:23 PM توسط نازنین| |


Design By : Nima Mohseni