شاهزاده و شاهدخت پارسی
دست نوشته های نیما و نازنین
زندگی عشق است افسانه نيست نگو این باز آمد ... اما هنوز موریانه های فکرم
اگر می خواستم از اشکهایم جوهر نگارشم را بسازم!
نمی دانید نقطهُ پایان من بود و آخر این سزای من نبود.....! گناه من این است که دیگر نه تشنه ام و نه خواهم شد.... بگو چه کسی من و تو را در آسمان دیده ... بگو چه کسی چشم دیدنمان را نداشت که ... نفرین بخشش بر او باد!!! نفرین بخشش کم است درود بر او باد که به خواسته اش رسید.... او نمی داند من هنوز خـــــــــــــدا را دارم... اگر می تواند او را از من بگیرد!! می دانم که باید همه را بخشید حتی خودم را !!!! که صادقانه و عاشقانه دوستش داشتم! پس می بخشم... خدایا تو نیز مرا ببخش........
آنکه عشق راآفريد ديوانه نيست
عشق ان نیست که درکنارش باشی
عشق آن است که به يادش باشي![]()
خودم را می گویم خدا جان
خدایا با توام....
روبرویت نشستم و به خودم می گویم
کاش کنارم بودی!
کاش من رو از هستی مرگ آورم نجات می دادی!
سخت است اما اگر تو بخواهی سهل
تو نگفتی من چه کرده ای داشتم که اینگونه عذابم نمودی؟
ولی شکرت....
هنوز امیدوارم
جسمم را آزار می دهد
کجایید که بدانید چه می کشم؟
من همهُ درونم در درونم نهفته است.....
پس نگویید می دانید!
شما هیچ نمی دانید....
تمام شدم....
تا میلیون ها سال نوری می توانستم
ناله و فریادم را مکتوب کنم!!!!!
اما چه کنم که
انسانم و
محدودم و
محکوم......
به خدا نمی دانید هفته ها را چگونه به ماه تبدیل کردم.....
وقتی ماه !!!! کنارم نبود.......
نمی دانم چگونه هنوز ادامه دارم؟؟؟؟
می خواهم داد بزنم...
می خواهم فریاد بزنم...
چه اشتباهی شده؟
این سزای یک عاشق بی توقع نبود....!
این سزای کسی بود که 14 میلیارد چشم انسانهای زمین را بلعیده!!!!
من حتی چشم خودم را توان بلعش نیست!!!!
می دانم اشتباهی شده....
تمام شدنم را برای آغاز دوبارهُ تولدم در عشق او به خدمت گرفتم!!!
این گناه من بود؟؟؟؟؟![]()
| Design By : Nima Mohseni |
